منه عاشق

منه عاشق

سلام دوستان این وب سایت به


هیچ عنوان حذف یا بسته نخواهد شد و همشه


اپ میکنم.والانم اپ هستم دوسه تا پست ثابت دارم


یکمی صفحه رو بکشی پایین مطالب به روز رو میبینید(باتشکر امیرعلی)

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

سلام به همه دوستان خوب

 

چه دنیای عجیبی است همه میگویند :

حرف دلت را بزن . . .

اما هروقت حرف دلم را زدم دل همه را زدم !!!
نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

میبینی عجب روزگاری شده!

 

شدیم شبکه چهار دیگه هیچ کی نگامون نمیکنه

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1392ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

تنها تنها تنها و تنها

 

از اولین روز تنها تا امروز و تا اخرین روز تنها

 

تنها اومدم تنها میرم

 

شعر های من....


یک مشت دروغ اند...


یک مشت خاطرات تقلبی....!


من چیزی جز...


نبودنت نداشتم.

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1392ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

نگاه ازاد به اینترنت و وبلاگ من

 

نظرتون درباره اینترنت ووبم من چیه؟

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خیلی دوستتون دارم امیر علی{صابر}

بنویس:

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست

گر در این خلوت بمیرم، هیچکس آگاه نیست

من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی

این رفیق نیمه راهم گاه هست گاه نیست.

عشق را در چشم تو روزي تلاوت مي كنم

با همه احساس ،خود را با تو تقسيم مي كنم

مرز بي پايان مهرت را به من بخشيده اي

در جوابت هر چه دارم فدايت مي كنم

نور چشمت را چراغ شام تارم كرده اي

من وجودم را هميشه فرش راهت مي كنم

اي تجلي گاه هر چه خوبي و مهر و صفا

عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت مي كنم

بر خرابات وجودم زندگي بخشيده اي

تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم.

تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خسته ام از ادمای بی احساس که کنارم خیلی زیادن و با این شرایط بازم

تنهایی هام اینقدر زیادن که گم شدم میان درد های که به هیچ کس نمیتوانم

بگویم حتی به خوده خدا

نمیدانم که چه کنم از دست این تفکراتی که دارم و همیشه ذهنم را به خودشان

مشغول کردن و موقع ای که پناه میبرم بر خالق زمین و زمان و جسم،روح

ان هم دیوانگی مرا میداند و زیاد مرا تحویل نمیگیرد

 

و حال من ماندم میان اجساده زنده که هیچ احساسی به دورو ورشان دارند

نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

فقط چند لحظه کنارم بشین یه رویای کوتاه تنها همین

ته آرزوهای من این شده ته آرزوهای ما رو ببین

فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن

هر احساسیو غیرِ من تو جهان واسه چند لحظه فراموش کن

برای همین چند لحظه ی عمر همه سهمِ دنیامو از من بگیر

فقط این یه رویا رو با من بساز همه آرزوهامو از من بگیر

نگاه کن فقط با نگاه کردنت منو تو چه رویایی انداختی

به هر چی ندارم اَزت راضیم تو این زندگی رو برام ساختی

به من فرصت هم زبونی بده به من که یه عمره بهِت باختم

واسه چند لحظه خرابش نکن بتی رو که یک عمر ازت ساختم

فقط چند لحظه به من فکر کن نگو لحظه چی رو عوض می کنه

همین چند لحظه برای یه عمر همه زندگیمو عوض می کنه


برچسب‌ها: معذرت مرا بپذیر
نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور1393ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

 

همين  كه  ميدانم  هستي ....

 

همین که درخیالم راه  ميروي  و   پاي  امدنم  ميشوی...

 

 در اغوشم  ميگيري ...

 

و در خصوصي  ترين  روياهام حضور داری...

 

 همین که بهانه واژه هایم شده ای و دلیل نوشتن...

 

کافی هست برای یک عمر ارامش...

 

فقط باش

 

همین قدر دور .....

 

حتی همین قدر دست نیافتنی....


برچسب‌ها: برای عشقم
نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

با کمال احتياج از خلق استغنا خوش است

با دهان تشنه مردن بر لب دريا خوش است

نيست پروا تلخ کامان را ز تلخی های عشق

آب دريا در مذاق ماهی دريا خوش است

هر چه رفت از عمر، ياد آن به نيکی می کنند

چهره امروز در آيينه فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آنکه پندارد که حال مردم دنيا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز بی انديشه فردا خوش است

هيچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نيست

بی تامل آستين افشاندن از دنيا خوش است

نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

تورا از بین صدها گل من احمق جدا کردم

نفهمیدم غلط کردم من از اول خطا کردم

 

به یادت مانده آن روزی که با لبخندو با چشمک

نشستی در کنارمن خودم را جابه جا کردم؟

 

شدی نزدیک وهی گفتی ضرر حالا ندارد که

پسندیدم تورامن هم ولی  نازو ادا کردم

 

شروع شد ار تباط ما بدون فکر وبی منطق

لگد کردم غرورم را ووجدان را رها کردم

 

پیامک می زدی هرشب سر ساعت دقیقا 9

خودت را کشتی وآخر شمارا تو صدا کردم

 

وکم کم این پیامکها عجیب ومهربانتر شد

ومن هم قصر پوشالی برای خود بنا کردم

 

شبی بی قصد وبی نیت به من گفتی عزیز من

نبودی این ور خط تا ببینی من چه ها کردم

 

چهل بار آن پیامک را نگه کردم وخندیدم

نبودی تا ببینی من چه غوغایی به پا کردم

 

نشستم در خیالاتم زدم تاریخ عقدم را

ود ر رویا دودستم را فرو توی حنا کردم!!

 

به فکر مهریه بودم جهازم را چه می چیدم

من احمق ببین حتی که فکر شیر بها کردم

 

از آن شب ساعت 9 من پیامک می زد م هرشب

خودم با سادگی هایم عروسی را عزا کردم

 

پیامکهای بی پاسخ محبتهای بی جبران

تو را بی چشم ورو ، پررو خودم از ابتدا کردم

 

شدی تو بی خیال ومن شدم هی بی قرار تو

تو هی برمن جفا کردی من احمق وفا کردم

 

من از تو بی خبر بودم حدود شصت ونه روزی

نزنگیدم به تو اصلا، فقط چونکه حیا کردم

 

ولی رفتم به یک مسجد بلاتکلیف ومستاصل

برای آنکه برگردی فقط نذرودعا کردم

 

نبردم با خودم گوشی که خالص باشد این حالت

همان شب گوشی خود را درون بقچه جا کردم

 

چهل شب بعد از آن مسجد که برگشتم دم خانه

دویدم سمت آن بقچه وگوشی را که واکردم

 

ندیدم از تو یک حرفی ؛ پیامک یا که تک زنگی

زپا افتادم آنجا من ورو سوی خداکردم

 

وگفتم این چنین با او عجب صبری خد ا داری

چهل شب منتظر بودم ،عبادت پس چرا کردم

 

جواب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

مگرکوری ندیدی که به تو عقلی عطا کردم

 

پیامک می زدی هرشب کشیدی نازو اطوارش

خطا کردی به من گفتی خداوندا چرا کردم؟

 

من امشب بی خیال تو ردیف وقافیه هستم

تو کاری با دلم کردی که فکرش رو نمی کردم!!


برچسب‌ها: بر گرفته از عماق وجودم
نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

 
نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

 

خوبه اون حالا تو یه گلدون سفالی بود

جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

 

یادش افتاد یه روز یه باغبون دو بوته داشت

یه بهار اون دوتارو کنار هم تو باغچه کاشت

 

با نوازشهای خورشید طلا قد کشیدن

قصشون شروع شد همش به هم میخندیدن

 

شبنمای اشکشون ازسر شوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

 

روزها غنچگیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه های که چکید و مرد و برنگشت

 

گلای قصه ما اهالی شهر بهار

نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

 

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد

یکی از عاشقای قصه مارو چید و برد

 

اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد

تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

 

قصه گلای ما حکایت عاشقیاس

مال یاسا بوته ها اطلسیا رازقیاس

 

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن

بدون اینکه بدونن خیلی ها خیلی بدن

 

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره

این بلاهارو سر خیلی کسا در میاره

 

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار

نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار

 

ولی روزگار ما عادتش اینه

خوبارو کنار هم میاره بعدهم میچینه

 

کاش دلای که هنوزم می طپن واسه بهار

در امون بمونن از بازیای تلخ روزگار

نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

 

به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشماي توسوگند
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
اگه يارتو باشم با اين دستاي خسته ام
واسه تولونه ميسازم توهمين قلب شکسته ام
به چشماي توسوگند به چشماي تو سوگند
من اونقدرپرعشقم
من اونقدرپردردم
که عاشقاي دنيانميرسن به گردم
آخ ديگه خواب توچشام نيست
اميدي تو نگام نيست
پرازدردم و اي واي
که يه درمون سررام نيست
يه درمون سررام نيست
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
به چشماي توسوگند
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
به چشماي توسوگند به چشماي توسوگند
تو که نيستي خيال کن که ديگه
هيچکي باهام نيست
ديگه هيچي تواين زندگي
اونجورکه ميخوام نيست
من ازغم مينويسم مينويسم که بخوني
من ازدل مينويسم که غم عشقو بدوني
توازحال يه عاشق آخه هيچي نمي دوني
نمي دوني نمي دوني
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه تو قلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي توسوگند
من اونقدرپرعشقم
من اونقدرپردردم
که عاشقاي دنيا نميرسن به گردم
آخ ديگه خواب توچشام نيست
اميدي تو نگام نيست
پرازدردم و اي واي
که يه درمون سررام نيست
يه درمون سررام نيست
به چشماي تو سوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه تو قلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي تو سوگند
تو که نيستي خيال کن که ديگه
هيچکي باهام نيست
ديگه هيچي تو اين زندگي
اونجورکه ميخوام نيست
من ازغم مينويسم مينويسم که بخوني
من از دل مينويسم که غم عشقو بدوني
تو ازحال يه عاشق آخه هيچي نمي دوني
نمي دوني نمي دوني
به چشماي توسوگند
که عشقت واسه من رنگ جنونه
که عشقت مثل آتيشه توقلبم مثل خونه
به چشماي تو سوگند به چشماي توسوگند
به چشماي تو سوگند که ديدنت واسم آخر جنون

*************************************************

تويه خورشيد شکسته، من زمين بندوخسته
بي حرارت وجودت،توي بُهْت غم نشسته
منه ديوونه ي عاشق،به خيالم توخدايي
همه شب بيدارمي موندم،که تو با سحربيايي
من مي خواستم توي رگ هام،معني زندگي باشي
به تن خسته ي عاشق، نورآرزو بپاشي
واسه توفرقي نمي کرد، بودن ونبودن من
پاي خستَمو نديدي،لحظه ي تلخ شکستن
توهنوزتوُآسموني،من زمينم که اسيرم
من بازم درانتظارم،که نفس ازتوبگيرم
توغريبه، من يه عاشق،که برات دل نگرونه
فاصله بين منوتو،اززمين تاآسمونه
روزاي خوب گذشته،کاشکي برمي گشت دوباره
شباي سرد جدايي، بازمي شد پرازستاره
کاش مي ديدم که نگاهت،پُرعشقه،مهربونه
از لب تومي شنيدم،غزلاي عاشقونه
تن من پُرازشکايت،دل من پُرازحکايت
من مي خواستم باتوباشم، برسم تا بي نهايت...
توهنوزتوُ آسموني،من زمينم که اسيرم
من بازم درانتظارم،که نفس ازتوبگيرم.

نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

تا کی به زجر این من دلخسته تن دهی ؟

 

آخر چه می شود دل خود را به من دهی ؟


چیزی ز حسن صورت تو کم نمی شود

 

من را به گوشه ای ز دیارت وطن دهی

 

بغضم ببین و اشک رخم را نظاره کن

 

بستم لب از سخن که تو داد سخن دهی

 

از جان در انتظار تو عمری نشسته ام

 

شاید بیایی و دل خود را به من دهی

 

زنجیر صبر خلق جهان می درد ز هم

 

موجی اگر به گیسوی شکن شکن دهی

 

کی می شود که پیک تو روزی رسد ز راه ؟

 

گوید بیا که بوسه بر آن خوش دهن دهی

 

سیل سرشک من منگر ساده ، گوش کن

 

فریاد می زند که به یک بوسه تن دهی


برچسب‌ها: برای کسانی که برای یک بار هم دوست داشتن را نفهمیدن
نوشته شده در سه شنبه 3 تیر1393ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

این بار یه رفتن و یه اغاز جدید

یه ماجرای تلخی و یه ماجرای شیرینی

 

یه ارزوی قشنگ و یه ماتم برای خودم

 

و...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 2 تیر1393ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است

وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای
نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

این روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند !

جواب محبت را با بی محبتی می دهند !

جواب با وفایی را با بی وفایی !

و جواب دوستی را با دشمنی !

چه خوب آرایه “تضاد” را به کار می برند !

نوشته شده در شنبه 24 خرداد1393ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

بعضی وقت ها خداحافظ

یعنی :نذار برم...

یعنی :برم گردون..

یعنی :سفت بغلم کن.. و

سرمو محکم بچسبون به سینه ات و

بگو:
خداحافظ و کوفت..

خداحافظ و زهر مار..

بیخود کردی میگی..

خداحافظ!

دفعه آخرت باشه!!

مال خودمی..

نوشته شده در پنجشنبه 22 خرداد1393ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

توهرگز نخواهی فهمید ، که در پس این متن

چه بغضی شکسته است.و در غم این بغض

چه دلی مانند شیشه شکسته تو هرگز نخواهی فهمید

که در غم این دل شکسته ، چه شبهای بارونی را گذشته است


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 17 خرداد1393ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خداحافظ گل همواره در یادم!خداحافظ

نگار خوش خط و خالم-پریزادم-خداحافظ

من و تو راهمان از هم جدا-تقدیرمان اینست

تو چون شیرین و من از نسل فرهادم!خداحافظ

اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ

دگر بعد از تو ای خورشید تابستانی عمرم!

ببارد برف دی در تیر و مردادم،خداحافظ

تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم

و خود چون برگ پاییزی که افتادم،خداحافظ

و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمی دیدم

نگاهت را-پس از آنکه ندا دادم:خداحافظ


برچسب‌ها: تقدیم به وفاسیز ن س ی م
نوشته شده در سه شنبه 6 خرداد1393ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


افسوس که بشکست دلم آنکس که قبله‌گاهم بود

زین روزگار بی وفایی با من یار گرماگرم نگاهم بود

زیر باران زیر فانوس شب در این مهتاب

با اشک خود ترانه بی‌وفایی گویم ز مهتاب ...

نوشته شده در دوشنبه 5 خرداد1393ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خودم میخوام تو فکر تو باشم

خودم میخوام از دنیا جداشم

تمام عمر هر کاری که کردم

واسه این بوده مدیون تو باشم

 

دلم میخواد هر جایی که میرم

تو هر لحظه تورو یادم بیارم

عذابم میده این احساس اما

هنوزم این عذاب دوست دارم

 

هنوزم عاشق تنهاییامم

کسی رو تو جهانم را نمیدم

همین فکرت برای من یه دنیاست

سرابت رو به یک دریا نمیدم

 

نه میتونم بهت نزدیکترشم

نه میتونم تو این دوری بمونم

تقاص این جنون پای کسی نیست

خودم میخوام اینجوری بمونم

 

تو این روزای تکراری هنوزم

تو تنها فرصت دیوونگیمی

خیالت از سرم بیرون نمیره

چه باشی چه نباشی زندگیمی

نوشته شده در سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خبر داری از من؟

خبر از دلتنگیهای من چطور؟

و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند...

خبرش رسیده که مرده اند؟

هیچ سراغ دلم را میگیری؟

کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟

مچاله ام از دلتنگی؟

افسوس...

افسوس که هیچ کلاغی نساختیم میان هم...

وجدانت راحت...

خبرهای من به تو نمیرسد...


برچسب‌ها: از وب سایت رفت, باورکن به همین سادگی
نوشته شده در یکشنبه 28 اردیبهشت1393ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

بدتــــرین درد مــردن نیست دل بستــن به کسیست
 
کــــه سهـــم تو نیــست
نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

فقط اینو میتوانم بگویم دوستت دارم


کاش که کنارم بودی و بر دستانه پینه بسته ات بوسه میزم

ای پدر ای بهترین آهنگ زیبای غزل

ای پدر ای سرزمین پای و عشق زحل

ای پدر ای مهربان سر افراز زندگی

نام جاوید تو ماند بر زمین و زندگی

روحت شاد و یادت گرامی

نوشته شده در دوشنبه 22 اردیبهشت1393ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

در بند دلی سوخته و تیره و تارم

غمگین تر از آهنگ غم آلود سه تارم

پژمرده ازین سردی دلگیر زمستان

عمریست که در حسرت یک لحظه بهارم

صیاد دلم بودی و من چشم به راهم

شاید که شبی باز بیایی به شکارم

اما سخن از درد روا نیست عزیزم

وقتی که تو باشی همه دار و ندارم

اندوه من اینست که در دفتر شعرم

یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم

نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


من اسیرم ، من اسیر چشم بیماری که نیست


در پی آن خاطرات مانده از یاری که نیست


تک درختی بود و من بودم و او در حال رقص


در کنار خانه و باغ و چمنزاری که نیست


خوب مي دانم که او دیگر نمی آید ولی


این دل دیوانه را گوش خریداری که نیست


می کشم در دفتر نقاشیم این عشق را


با نماد و تابع و رسم و نموداری که نیست


بی خیال آنچه گفتم ، من به شوق کودکی


در خیالم می روم پای سپیداری که نیست


برچسب‌ها: رونوشت از دنیای شعر
نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

تو نیستی و من حالا با غرورم خلوت کرده ام !
غرورم اما چیزی نمی گوید... مثل تو لبخند نمی زند...مثل تو عشق نمی پاشد
اما من او را به تو ترجیح داده ام!

آن طرف تر
من در کنارت نیستم
و تو در کنار غرورت لمیده ای... غرور تو اما مثل من نازت را خریدار نیست...

آغوشی برای دفن دلتنگی هایت ندارد و گوشش بدهکار درددلهایت نمی شود
اما تو به جای من او را حفظ کرده ای
او را برگزیده ای!

من و تو کودکان سالخورده ای بودیم
که فکر می کردیم عشق
پروانه ای در میان انگشتهایمان است که اگر مشتمان را به رویش وا کنیم
دوباره بر دستهایمان خواهد نشست...

من و تو
فرصت زندگی هم بودیم
ما
همدیگر را از دست داده ایم..

نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

دوستت دارم ای تو که در قلبت نیستم ، میخواهمت ای تو که مرا نمیخواهی
حسرت شده برایم آن لحظه که بگویی مرا میخواهی…
همه میدانند ،دلم تنها تو را میخواهد ، اما چه افسوس که عشق نغمه غمگینی برایم میخواندوساز لیلی برایم نوای جدایی میزند

 در حسرت تو ماندن مثل لحظه ی بی بال و پر پریدن است ، در حسرت تو ماندن ، مثل لحظه ی در کویر خشک دویدن است ، مثل بی هوا نفس کشیدن است
عاشقت هستم نسیم ، کجایی که بی تو دارم شب و روز از تو مینویسم

تمام این روز ها به تو می اندیشم و به اینده که بعد رسیدن به تو چکاری برای خوشبختیت انجام دهم

نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


آخرين مطالب
» توجه توجه
» توجه توجه
» خدا جون
» تنهایی
»
»
» و حرف دل
» یه چند لحظه...
» عزیزم
»

Design By : pesare jahaname

------ دریافت همین آهنگ