منه عاشق

منه عاشق

سلام دوستان این وب سایت به


هیچ عنوان حذف یا بسته نخواهد شد و همشه


اپ میکنم.والانم اپ هستم دوسه تا پست ثابت دارم


یکمی صفحه رو بکشی پایین مطالب به روز رو میبینید(باتشکر امیرعلی)

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت ۱۵:۴ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

سلام به همه دوستان خوب

 

چه دنیای عجیبی است همه میگویند :

حرف دلت را بزن . . .

اما هروقت حرف دلم را زدم دل همه را زدم !!!
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ساعت ۱۷:۲۰ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

میبینی عجب روزگاری شده!

 

شدیم شبکه چهار دیگه هیچ کی نگامون نمیکنه

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۲ساعت ۱۶:۳۳ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

تنها تنها تنها و تنها

 

از اولین روز تنها تا امروز و تا اخرین روز تنها

 

تنها اومدم تنها میرم

 

شعر های من....


یک مشت دروغ اند...


یک مشت خاطرات تقلبی....!


من چیزی جز...


نبودنت نداشتم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۲ خرداد۱۳۹۲ساعت ۱۷:۳۰ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

نگاه ازاد به اینترنت و وبلاگ من

 

نظرتون درباره اینترنت ووبم من چیه؟

نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۳ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خیلی دوستتون دارم امیر علی{صابر}

بنویس:

سایه ام امشب ز تنهایی مرا همراه نیست

گر در این خلوت بمیرم، هیچکس آگاه نیست

من در این دنیا به جز سایه ندارم همدمی

این رفیق نیمه راهم گاه هست گاه نیست.

عشق را در چشم تو روزي تلاوت مي كنم

با همه احساس ،خود را با تو تقسيم مي كنم

مرز بي پايان مهرت را به من بخشيده اي

در جوابت هر چه دارم فدايت مي كنم

نور چشمت را چراغ شام تارم كرده اي

من وجودم را هميشه فرش راهت مي كنم

اي تجلي گاه هر چه خوبي و مهر و صفا

عاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت مي كنم

بر خرابات وجودم زندگي بخشيده اي

تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم.

تا نفس دارم هميشه شاد شادت مي كنم

همچو سروي گشته اي تا خم نگردد قامتم

من صداقت را هميشه سرپناهت مي كنم

نوشته شده در جمعه ۲۴ تیر۱۳۹۰ساعت ۳:۲۴ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

گم شدن در کوچه های بی کسی ...حقم نبود

وای این دلشوره ها ...دلواپسی... حقم نبود

 

گفته بودم......دوستت دارم......نکردی باورم

بارها تفتیش کردن.............وارسی حقم نبود

 

دامنی از گل برایت هدیه آوردم........ولی

این چنین پر پر شدن چون اطلسی.....حقم نبود

 

من که تنها هم نشینم .......اشک و یک آیینه بود

بی وفایی،،هم نشینی بابی کسی.....حقم نبود

 

گفته بودی تا نفس..........تا آخرین دم با منی

اینکه حالا .........بعد مرگم میرسی حقم نبود..!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۷:۶ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

عاشقش بودم ولی هرگز مرا یاری نکرد

در نبرد با رقیب از من هواداری نکــرد

 

بر در و دیوار کوبیدم برای بودنش

او برای ماندن خود هیچ اصراری نکرد

 

اشک چشمم را بگویم؟هیچ ابری تا بحال

از دل خود اینقدَر سیلاب را جاری نکرد

 

بعد از او آنقدْر غم خوردم وَ نالیدم که هیچ 

مادری در سوگ فرزندش چنین زاری نکرد

 

مثل یک سیگار من را زیر پاهایش فشرد

نه چنین کاری کسی با هیچ سیگاری نکرد

 

آنچنان ویران شدم از دست او... چنگیز هم

با سمر قند و بخارا این چنین کاری نکرد

 

پای من نگذار ضعف این غزل،تقصیراوست

طبع شعرم نیز دور از او مرا یاری نکرد...

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۷:۵ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

دیدمت انگار چيزى بر دلم تأثير کرد

 با نگاه ساده ات دنياى من تغيير كرد

 

ديدمت با لحن آرامى صدايم كردى و

 اين دل مغرور در لحن صدايت گیر کرد

 

غرق آرامش مرا خواندى و گفتى ميشود

 با سوالم ذهنتان را هم كمى درگیر کرد؟

 

ميشود با من بمانى! ساده… ميخواهم تو را 

 جمله ای ساده دلم را برد و در زنجير كرد

 

اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو

 در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

 

رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای

 تو نفهميدى که عشقت در دلم تکثیر کرد

 

تیر آخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم 

 عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۷:۳ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

سالها بازیچه تقدیر بودن ساده نیست

مثل یک دیوانه در زنجیر بودن ساده نیست 

زندگی در برکه شاید سرنوشت ماهی است

عاشق قلاب ماهیگیر بودن ساده نیست

در مرور جمله "خود کرده را تدبیر نیست"

در ته دل از خدا دلگیر بودن ساده نیست 

عشق مثل اتفاقی ساده می افتد ولی

بعد از آن با درد و غم درگیر بودن ساده نیست 

مثل فرهادی که خواب هر شبش شیرین شده

صاحب رویای بی تعبیر بودن ساده نیست 

ساده یک شب چشم آهویی گرفتارت که کرد

خوب می فهمی که دیگر شیر بودن ساده نیست 

بی مهابا وقتی از روی دلت رد می شوند

زندگی جان ! درک سرعت گیر بودن ساده نیست 

سالها آشفتگی زیر سر این جمله بود

عشق تقصیر است و بی تقصیر بودن ساده نیست

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵۸ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

خــــــــداوندا....امضــــــــا کن

 

به یکتایی ت ....قسم.....کم اورده ام :)

 

بازکن نامه را...استعفای من است....از زمینت.....

 

مبارک خودت باشد....اینجــــــــــا کسی مرا دوست ندارد.......

نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت ۱۶:۵۱ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

سلام به همه دوستان

 

تو این مدت که پست گذاشته بودم همشون حذف شدن

و تمام پست های 93 تا به امروز پاک شدن

نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر۱۳۹۴ساعت ۱۲:۳۳ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

کاظم بهمنی

پشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر بر می‌گشتم از عبدالعظیم

ازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشق

گفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم:"

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:

"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ست

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

گفتم آخر شعر تلخی بود ، با یک پوزخند

گفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم

 جوابیه شاعری ناشناس بر شعر کاظم بهمنی:

در کناری منتظر بودم حدودا پنج و نیم

تا که پیچیدی به چپ، آرام گفتم: «مستقیم»

زل زدی در آینه، دیدم، به جا آوردمت

یادم آمدم روزگاری را که رفتی با نسیم

رادیو را باز کردی تا سکوتت نشکند

رادیو، اشعار نابی خواند از تو در قدیم

شیشه را پایین کشیدم تا که بغضم نشکند

زیر لب گفتم: «خوشم می‌آید از شعر فخیم»

موج را تغییر دادی، این میان گفتم به طنز:

«با تشکر از شما، راننده‌ی خوب و فهیم»

گفتی: «آخِر، شعر تلخی بود»؛ با یک پوزخند

گفتم: «اصلا شعر می‌فهمید؟»؛ گفتی: «بگذریم»

گفتمت: «یک جا اگر مقدور شد، لطفا بایست»

داشت کم کم حال و احوال منم می‌شد وخیم

بعد از آن روزی که دیدم من، تو را در شهر ری

مانده‌ام من منتظر، هر عصر در عبدالعظیم

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ساعت ۱۴:۱۵ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

در بند دلی سوخته و تیره و تارم

غمگین تر از آهنگ غم آلود سه تارم

پژمرده ازین سردی دلگیر زمستان

عمریست که در حسرت یک لحظه بهارم

صیاد دلم بودی و من چشم به راهم

شاید که شبی باز بیایی به شکارم

اما سخن از درد روا نیست عزیزم

وقتی که تو باشی همه دار و ندارم

اندوه من اینست که در دفتر شعرم

یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۰:۲۹ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

یک سينه حرف هست، ولي نقطه‌چين بس است

خاتون دل و دمــــــــــاغ ندارم.... همين بس است

يك روز زخــــــــــــم خوردم يك عمر سوختم

كو شوكران؟ كه زندگي اينچنين بس است

عشق آمده‌ست عقل بـــــرو جاي ديگري

يك پادشاه حاكم يك سرزمين بس است

مورم، سياوشانه به آتش نكش مــــــرا

يك ذره آفتاب و كمي ذره‌بين بس است

ظرف بلـــــــــور! روي لبت خنده‌اي بپاش

نذري نديده را دو خط دارچين بس است

ما را بــــــه تازيـــانـــــه نـوازش نكن عـــزيـــــز

كه سوز زخم كهنه‌ي افسار و زين بس است

از این به بعد عزيز شما باش و شانه‌هات

ما را بــــــراي گريه سر آستين بس است

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۰:۲۷ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

لطف غزل شامل حالم شده

 قهوه قاجاری فالم شده

 درصف رودابه ترین و.اژه ها

عاشق گلواژه زالم شده

 غنچه لبهای قشنگش ببین

رنگ پریشانی شالم شده

خوشگل مو مشکی بالا بلند

 وصله جانم پر و بالم شده

 ساده تر از ساده فقط یک کلام

روز و شبم خواب و خیالم شده

نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۰:۲۴ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت

زندگي بعد تو بر هيچ‌كس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند

شعله‌اي بود كه لرزيد، ولي جان نگرفت

دل به هركس كه رسيديم سپرديم ولي

قصه‌ي عاشقي ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سيم و زر، اما از من

عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت

مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست

قصه‌اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت ...

نوشته شده در یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۴:۲ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن

بیـن روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"

نتوانست،  بنا  کـــرد  بــــه  توهیـــن کردن

زیـــر بار غم تـو داشت کسـی له می شد

عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام

که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی

گاه در عشق نیــاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"

خط مزن نقش مرا مـوقـــع تمریــن کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!

اشتباه  است  مرا  دورتر  از  ایـــن  کردن

نوشته شده در یکشنبه ۵ بهمن۱۳۹۳ساعت ۱۳:۵۷ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

لیلی من

اگر میدانستی شب ها را چگونه با هق هق می گذرانم 

و روزها چه عاجزانه تو را از خدایمان می خواهم

حتما می آمدی

 

لیلی من

چه دیوانه وار عاشقت شده ام

و چه مردانه پای عشقم ایستاده ام

و چه دردناک که میدانم

تو ماله من نخواهی شد

نوشته شده در دوشنبه ۱۵ دی۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۵ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج

 

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

 

ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

 

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج

نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ آذر۱۳۹۳ساعت ۱۹:۴ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب دراین تشنگی ازخود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

نوشته شده در چهارشنبه ۷ آبان۱۳۹۳ساعت ۸:۵۲ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت

 

بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت

 

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

بی خیال همه کس باشم و دریا باشم

دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

ساقیا در بدنم نیست توان جام بده

گور بابای غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۳ساعت ۱۴:۵۴ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

آه از آن دلبر مه رو كه وفادار نبود

عاشقي كرد ولي در طلب يار نبود

خواب و مستي زده در من كه به دام افتادم

ديده ام ديد ولي حيف كه بيدار نبود

دلم از مستي خود با غم عشقش بنشست

آه از آن روز كه اين غمزده هشيار نبود

مطمئن بودم از او كه نكند حاشايي

در پي رنج رساندن به دل زار نبود

ناگهان لب بگشود همه جا حاشا كرد

پرده با هيچ كسي هر سر بازار نبود

راز ما را همه جا نقل مجالس مي كرد

همدلم بود ولي محرم اسرار نبود

خود او گفت كه با يار دگر بنشسته است

بهر دلجويي ما هم غم انكار نبود

از ازل بود كه دل در ره عشقش مي رفت

خبر از غصه در اين حلقه ي پرگار نبود

همه پستي و بلندي گذر گردون است

در همه زندگي ام يك ره هموار نبود

هر چه هامون به مداواي دل تنها كرد

مرهمي بر دل غم ديده ي بيمار نبود

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند۱۳۹۲ساعت ۱۶:۵۷ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

توکه گفتي، به پيش من بمان، چرا چنين نهان، مرا به حال خود رها کردي.


چرا نديده اي، که از غمت فغان، رود به آسمان، چه گويمت مرا فدا کردي.


مگر که جان به لب رسد، که يادت از نظر رود، چرا تو بي خبر زما رفتي.


چه مي شود عيان شوي، مرا عزيز جان شوي، بگو چرا بگو کجا رفتي.


ديده بررهت دارم، در دل شب تارم، در غم تو بيمارم، تا دوباره برگردي، تا دوباره برگردي.


به هرکرانه رفته اي، به يک بهانه رفته اي، دلم نشانه رفته اي، بجويمت ز بي نشانها.


دوباره پيش من بيا، ببين که مي شود به پا، نواي شور و نغمه ها، به کوه و دشت و آسمانها.


ببين که دل شکسته ام،به گوشه اي نشسته ام،بجز تو دل نبسته ام،دمي بمان به پيش من عزيز جانم


زديده خون شود روان، بيادت اي اميد جان، زچشم من مشو نهان، که در فراق روي تو رسد خزانم.


ديده بررهت دارم،دردل شب تارم،درغم تو بيمارم،تادوباره برگردي

تادوباره برگردي

تا دوباره برگردي

نوشته شده در سه شنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۲ساعت ۱۳:۲۷ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...


میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...


اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!


اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با


لبخندی سرد میگی: نه،هیچی...

نوشته شده در سه شنبه ۲۲ بهمن۱۳۹۲ساعت ۱۸:۴۵ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


همیشه فکر میکردم

خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی

و طرفت از احساست بی خبر باشه

...

ولی حالا فهمیدم

...

خیلی خیلی سخت تر اون اینه که

کسی رو دوست داشته باشی

و طرفت هم بدونه که دوستش داری

اما بی تفاوت از احساست رد بشه...

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ساعت ۸:۵۷ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

              نباشد اين طريق اشنايي   اول پيمان اخر جدايي

  وفاي مهر تو هرگزنديدم        شكستي قلب من تو بد بلاي  

      خدايا درد من درمان ندارد        زغمهايم سرم سامان ندارد                                چنان زار غمگينم در شب و روز  كه جسم من ديگر توان ندارد

                           خداوندا به در بارت بنالم       مرادم را بده ديگه  ارمان ندارم                      

                  

نوشته شده در سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲ساعت ۱۹:۱ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

شعر های من....


یک مشت دروغ اند...


یک مشت خاطرات تقلبی....!


من چیزی جز...


نبودنت نداشتم.

نوشته شده در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ساعت ۹:۵۸ قبل از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|

آرزوی من بودن با اوست


خدایا اگرآرزوی اودیگریست  آرزوی او را برآورده کن


من جز آرزوی او آرزویی ندارم...




نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ساعت ۱۷:۲۳ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


چه دنیای عجیبی است همه میگویند :

حرف دلت را بزن . . .

اما هروقت حرف دلم را زدم دل همه را زدم !!!


برچسب‌ها: قابل توجه بعضی ها
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲ساعت ۱۶:۱۸ بعد از ظهر توسط امیرعلی(صابر)|


آخرين مطالب
» نوجه توجه
» توجه توجه
» خدا جون
» تنهایی
»
»
» حقم نبود
» امان از دل داری یار
» من از هرچه آشناست سیر شدم
» ساده زیستن ساده نیست

Design By : pesare jahaname

------ دریافت همین آهنگ